شنبه 1388/09/28
چهارشنبه 1388/09/25
خود ارزيابي
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود..
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر....، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»
یکشنبه 1388/09/08
ازدواج
می دونی عزیزم، من یک دنیا دوست دارم. به قدری عاشقت بوده و هستم که زنت شدم. ما متفاوت از همه کس و همه چیز رفتار خواهیم کرد و تو در کنار من یک فیلسوف خوشبخت خواهی شد.
ماهگرد ازدواجمون مبارک عشقم
پنجشنبه 1388/08/21
چه كشكي، چه پشمي
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،خواست فرود آيد، ترسيد.باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد.
كتاب كوچه
احمد شاملو
سه شنبه 1388/08/19
همه چیز آرومـه
تو به من دلبستــــــــــــــــــی
این چقدر خوبه که
تو کنـــــارم هستــــــــــــــــی
همه چیز آرومــــــــــــــــــــــــــهغصه ها خوابیدند
شک نداری دیگه
تو به احســــــــــاس مــــــن
همه چیز آرومـــــــــــــــــــــــــهمن چقدر خوشحالم
پیشم هستـــــــــــــــی حالا
به خــــــــــودم می بالـــــــم
تو به من دلبستی
از چشــــــــــات معلــــومـــــــه
من چقدر خوشبختم
همه چیز آرومـــــــــــــــــــــه
تشنه چشمـــــــــــاتــــم مــــنمنـــــــــــــو سیرابــــــم کــــــن
منو با لالایی
دوبـــــــــاره خوابــــــــــم کـــــن
بگو این آرامش
تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشــــــــــــــق
تو نگاهـــــــت پیداســـــــــت
سه شنبه 1388/08/12
قطعه گم شده
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت بر نگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد(لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور می زد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد...
جمعه 1388/08/08
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق، تنها عشق
مرا رساند به امکان یک پرنــــــده شدن
دوشنبه 1388/07/20
جمله ای از آناتول فرانس
آناتول فرانس گفت: ”كاملترين انقلاب، انقلابى است كه در آن آخرين پادشاه با روده هاى آخرين كشيش بدار آويخته شود” .
هر چند اين جمله در خود طنزى قوى نهفته دارد اما او آگاهانه و يا ناآگاهانه به مهمترين واقعيت موجود مقابل سعادت بشر اشاره كرده بود.
شنبه 1388/07/18
حقیقت درون
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد.. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"
دوشنبه 1388/07/06
خدا نور است!
روزی پیامبری از کوچه ای گذشت .
تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند. بنابراین خیلی بزرگ نوشت «خدا نور است» و زیر آن هم یادداشت کرد؛ «پیامبر خدا »
روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه «نور» یک نقطه گذاشت و رفت. روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد. توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند. چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به «نور» اضافه کرده و دور شده بود. بعدها آن شهر توسط آشوری ها فتح شد. سردار آشوری وقتی از آن کوچه عبور می کرد با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک «آ» گذاشت. بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد. یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند. یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که «آ» آن را حذف کرد. یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد. سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سکانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سکانس سه نقطه بالای «ر» گذاشت.
سال ها گذشت. یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری برخورد کرد که نوشته بود:
« خدا سوژه است.»
با خودش گفت: «لعنت به تمام پیامبران دروغین»
و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت : «خدا نور است.»، «پیامبر خدا»

